تبليغاتX
برای
ادبیات داستانی و شعر ونقد

کتاب از دو دسته داستان تشکیل شده است.من مشکلی با تنوع داستانی در یک مجموعه ندارم؛ اگرچه اعتقادی هم وجود دارد که مجموعه به یک دسته داستان متشکل از موضوعی واحد در همه ی داستان های یک کتاب می باشد.دودسته ی مجموعه ی این کتاب هم بر حسب نوع روایت و هم بر اساس نوع روایت نگاری آن هاست.

داستان های قرارگاه متروکه خویش خانه خیره به ماه پنجره پنجره ای حکم نقش جنازه ی نبیه لکه های آتش کلوت شنیده هایی در خواب لکه های آتش پایان کابوس ها-آخرین روزهای ناصح دسته ی اول مجموعه را تشکیل می دهند.این دسته از داستان ها از سطح روایت ها عبور می کنند و خواننده را به عمق واقعیت ها می برند که در پشت هستی به وقوع پیوسته شان اتفاق افتاده اند.در واقع از نگاه روایت سطحی وارد اصالت اتفاق و یا حقیقت ماجرا و یا بطن واقعیت می روند. جنبه ی هنری داستان در روایت آشکار می شود و از کپی کردن واقعیت های عادی و روایت سطح به وقوع پیوسته عبور می کند و به عمق راه می یابد.اگر کابوس هست در پس پشت واقعیت های روزمره هست . حتا اگر ناگهان سایه ای از پشت چادر عبور کند و یا اگر در خویش خانه ای شراب عدن باشد که نقش حوریان در آن برجسته باشد اگر قتلی واقع شود در ظاهر بهتر که از روایت سطحی وگزارش معمول جدا شود و برود به اعماق حقیقت که از واقعه دور می شود و انعکاس آن را می یابیم در داستان.گرچه همان نوع روایت در سطح هم با  تکنیک ها و شگردهای داستانی از سطح و ظاهر به وقوع پیوسته می تواند خواننده را عبور دهد اما در این نوع داستان ها این نویسنده است که دیگر از بیان ظاهری دست کشیده و می خواهد با زبان و روایت متفاوت و عمیق تر وهنری تری روایت داستانی اش را بسازد. این گونه داستان نویسی نوشتن حقیقت داستانی ست که نمی تواند داستان را سرسری و دم دستی بداند . داستان خودش را با زبان و روایت خودش می سازد که در نهایت تکنیک متفاوتی به کار برده است و ابداعی ناهنجار هم نمی سازد و ارتباطش اما با خواننده ای ست که داستان را شناخته و تنوع نوشتن او را راضی تر می کند. در حقیقت اندیشه ای که پس از رهیافتش به جان نویسنده باعث و بانی آن می شود تا با آزار ش دائم می خواهد خودرا بیرون بفرستد و در نمود داستان هایی از این دست ظهور می کند.

نویسنده می توانست در ارائه ی داستان هایی از این دست زبان قوی تری بسازد.ضرباهنگ لازم را ندارد.احساس می شود با سکته و مکث داستان را نوشته و در فاصله های متفاوت آن را به سرانجام مطلوب مدنظر خود رسانده است. گرچه روایت داستان پیش از نوشتن در ذهن او شکلی ناقص می گیرد و در ذهنش اتفاقی آنی نیست و در روند نوشتن شکل کامل خودرا می یابد اما در پروسه ی آمدن ذهنی و نوشتن وقتی پراکندگی بدون ارتباط به وجود بیاید سکته های پیاپی روی می دهد.اگرمونتاز و تدوین داستان ها با ریتم کاملن منظم  صورت بگیرد سکته روی نمی دهد و


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 3 | لینک  | 

1-

بررسی تفسیری و سلیقه ای از خوانش مجموعه ی این برف کی آمد؟

سایه وسیطره ی مرگ بر مجموعه داستان این برف کی آمده حکمروایی میکند.قاعدتن این مجموعه بااین شناسه درمعرفی ها وبررسی ها اشاره داده خواهد شد.اما مرگی که بر داستان ها سیطره دارد نوع دیگری از تعریف مرگ است.همان مرگ است اما لطیف و آرام و البته در سایه با کاراکترها وکلمات در میان زندگی به حرکت خویش ادامه میدهد.

نگاه به مقوله ی مرگ به مثابه واقعیت انکار ناپذیر در شکل هنری آن در اینجا با هیبت داستانی در واقعیت نمودار میشود.مرگ میتوانسته و میتواند شکل پلشتی از هستی باشد اما در داستان های مجموعه هیئت ترسناک و مخوف آن برگرفته شده است و تنها در کنار هستیِ معقول و اجتماعی زندگی انسانی وانمایانده شده است. نویسنده تمهیدی چیده است تا بازنمایی واقعیت درونی او را بیرونی سازد.

با خواندن این مجموعه به حلول مرگ در زیستن می رسیم بدون ترس از آن امابااندوه و تنهایی انسانی که زنده است و با مردگان می زید .

پردازش داستان ها بدون بیانی سانتی مانتال است .واقعیت ملموسی در پشت ترسی فرو خورده و انسانی و در میان مه و ابر و خلاء برملا شده است.

مرگ انکار ناپذیر است و در این داستانها بدون تهدید حیات کاراکترهای هنوز رو به مرگ نرفته در کنار مسالمت رفتاری شان و دور از تهدید تنها با اندوه نمناک و ابرآلوده ای  در کنار و به همراه با او زندگی را سپری می کنند.

در این مجموعه , مرگ شکلی حیاتی دارد و بدون سوگواری , یا بهتر است بگویم شکل بیرونی اش برای اعلام و نمایاندن اندوه متظاهرانه   مدرن جلوه داده شده است.اندوه بالاتر از این است که با سپری دادنش به چند روز عزای متشکل  رها یش کرد بلکه به او امکان داده میشود بازگردد به زیستن ؛چرا که اینجا بود و اینجایی ها را با خود همراه دارد تا اندوه دیر پای خود را به سامان برسانند.اما در تضاد با این گونه نگاه ،زیستن ، هم بی گناه تر از آن است تا بار اندوه مرگ را بر دوش بکشاند اما واقعیت این است که همه اسیرند در بر دوش داشتن اش، وقتی او هستی ست در شکل واقعی خویش و نه نمادین.همیشه همراه است و به شکل زنده در ناهستی به هستی پای میگذارد.

 در واکاوی آن می پذیریم که اندوه مستتر در زیستن به آن رنگ مه آلود و گنگی می دهد که نشانی از شادمانی ندارد نه که بگوییم گم شده باشد بلکه انگار نبود و نیست و این همه ی اندوه جاری و ساری در مجموعه و زندگی کاراکترها ست.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 23 | لینک  | 

جلسات ادبییات داستانی نیازی ست  برای داستان خواندن ، تبادل نظرات ، نقد ، تفسیر ، بررسی ها ، اظهار خود ، اظهار فضل و حتا خودنمایی که این آخری هم اگر برای ارضای روح جوانی باشد و برسد به ژستی به هنجار بد هم نیست و شاید انگیزه ای شود تا خودرا بکشاند به سمتی تا بالا برآید،  آن که نیاز دارد از این مسیر برود.ارضای دورانی ست که پر بیراه هم نیست و نوعی کشش است در راه تخلیه ی خویشتن در راهی که  بهنجار طی می شود تا برسد به...چون دور از من گذشت، با کمی انصاف نگاه کردن ، در برخورد با چند آشنای جوان تر از خودم، توانستم حلش کنم و منصفانه ببینم جلوه گری آن دوستان جوانتر را.

گاه خوانشی از کتابی که پسندیده ام و یا سفارش شده در جمع های اینچنینی ، با دقت و دلسوزی و بدون بغض می خوانم ، نظراتم را جمع و جور می کنم و ارائه میدهم. داور جشنواره های داستان هم که بودم نتیجه ی بدرد خوری گرفتم که خوب می شود اگربیشتر اوقات به وقت بررسی ، به کار رود و آن هم ندیدن و یا پنهان کردن امضای صاحب اثر است که هم مرعوب نامی با امضای شناخته شده ای نشد و هم حقی زایل نشود  از آنکه شاید به دلایلی جدا از اثرش نپسندی اش . بیشتر اوقات را  نیز در مواقعی ذکر کردم که گاه نویسنده یاشاعری در موقعیتی خاص قرار گرفته است و دیده ام دوستان صاحب نام که بدور از سیاسی کاری دکر کرده اند الان وقت جدیت نبود به دلیل...و دلایل هم قانع کننده بود مثلن کمی چشم پوشی تا وقتی دیگر آن هم نه به قیمت زیر پا نهادن اصل شرافت نقد و احترام به ذات زیبای اثر هنرمندانه ی شعر یا داستان! هستند کسانی که آدم دل خوشی  از آنها ندارد اما  زشت و بیرحمانه است اگر اثرش قابل بود آن را نادیده بینگاری و آنگونه که دوست داری نظر دهی نه آنگونه که لیاقت اثر حکم می کند و میتواند وحشتناک باشد این رویه که بوی سیاسی کاری دارد.این اتفاق افتاد برایم از سوی دیگر که وقتی ایرادهایم را برداستان دوستی که دوستش هم داشتم ارائه دادم باعث کدورت شد اما هرچند سخت بود و عذابم میداد خودم را زدم پوست کلفتی و به دلم گفتم حرمت ادبیات داستانی آلوده به سیاسیت و سَیاسی نشود و دوست سومی که من از چشمش افتادم نظرش این بود که هوای دوست را داشته باشم بهتر است تا ...اما مطمئن نشدم تا بخواهم از ایراد کلیدی برکار صرفنظر کنم ! بار دیگری هم به شکلی متفاوت اما همذات ، روی داد ، داوری همراه با ما در مرحله ای جدای از ما ، امتیاز را چرخاند به سمتی که میخواست و با اعتراضم روبرو شد .در مورد اول دوستم  خودش هم می دانست فعالیتهایش برایم مورد تایید است و از این مسیر دوستش دارم که می داند مشوقش بوده و هستم تا مسیرش را عاشقانه که می پیماید دوسترش دارم. خودش هم رسید به این دیدگاهم که قصدم گوشزد بود برای رفع ضعف ، آنهم به زعم من و بهتر از آن یکی دانست که سلیقه هم دخیل است گرچه و من حرمت کلی داستان نویسی را مد نظرم داشته و دارم.نقد و داوری هم به به و تشویق دروغین برنمی تابد که این مسیر اخلاق اجتماعی را به لجن می کشاند و بهتر این مسیر آلوده را نرفت چون آلودگی را با خود وارد اجتماع می کند تا !

در همین مسیر است که برای چهارشنبه ای خواندن و نقد مجموعه ی داستانی ( این برف کی آمده )را داشتم. این نقد و برداشت هم مکتوب هست و همین جا در همین بلاگ می آید.در جلسه هم مهلت چندانی نداشتم به دلیل کثرت جمع و هواخواهان اثر و آنهایی که به هر صورت پیش از من در این جلسات حق آب و گل داشتند و اصلن هم بغضی از این بابت نداشتم تا کمی وقت به من رسید.نیم بند دو پاراگراف در تفسیر اثر خواندم . بعد  انتقاد داشتم از نحوه ی پرداخت داستان ها ازمنظر زیبایی شناسی و پیش از آن هم گفتم چهار داستان از مجموعه را بالاتر از باقی می دانم و هم دو داستان دوم و سوم را در رده ی پایین قرار می دهم ار داستان سوم تا سه تا مانده به آخر مجموعه هم در رده ی دوم قرار دارند.انتقاد کلی ام  این بود در پرداخت نهایی کارها قصور شده است.دو جمله خواندم در مسیر عدم رعایت پرداخت جمله و نبود زیبایی سازی نثر این مبحث با نسبت دادنش به مبحث دستوری ، نگاشته شد در گزارش جلسه( گزارش الحاق شده است).

این یکسوی تاسفم از انعکاس و شاید برخورد.انتقاد من به رای گذاشته شد که البته حتمن این روال جاافتاده ای ست که نقد بایستی به سرمنزلی میرسید و درادامه اش اگر مجری لازم میدانست و اقتضای شرایط بود بحث را با طرح برخورد به انتقادات من ادامه میداد که با خواندن دو جمله و مطرح ساختن ایراد بر ساختار نحوی و هم بودن سکته در جمله ها و عدم پرداخت نهایی داستانها در رویکرد شان به سوی پرداخت زیبایی شناسانه شان بدون اتمام حرفهایم ، در حین طرح انتقاد ، مجری جلسه  از حاضرین در جلسه  در رابطه با ایرادت مطرح شده از سوی من نظر خواست! یکی از دوستان نویسنده موردی را مطرح کرد که هر مبتدی داستان نویسی آن را خوب می داند و آن حذف فعل در جایی که نویسنده تشخیص دهد و...متاسف شدم . لابلای بحث ها و رودررویی ها  توانستم بپرانم که مگر مثلن (بنجی) می تواند درست حرف بزندو در سکوتی که ایجاد شد هم بلند گفتم در وحله ی اول اصلن به خواننده ارتباط ندارد نویسنده چطور مینویسد او فقط حق دارد لذت ببرد و یا رد کند .نمره بدهد یا مورد تاییدش نباشد.تکثیر و دموکراسی بازتاب شده ی از اثر همین است.

دو نویسنده ی نام آشنا ، حسین سناپور و حسن شهسواری ،هم نظر مرا با استناد آن دو جمله تایید کردند. در انعکاس گزارش آمده است که شهسواری نظر مرا وارد ندانست این در حالی ست که شهسواری دو بار با نام بردن از من گفت  که درست گفته ام . و هم اشاره کرد با توجه به جملاتی که خواند و سکته ای که می گوید ایجاد شده  ناصری ،درست گفته است .گفتم به گزارش نویس ،دوست عزیز، احسان ، که ای کاش اگر تاییدش را منعکس نکردند (نا تاییدش) !!! را هم پرونده نمی کردند به یادگار!

متاسفم گزارش بدین صورت در باره ی نظر شهسواری راجع به من نوشته شد و صد البته خودش هم حی و حاضر است و منصف که،                        http://naghde4shanbe.blogfa.com/post-18.aspx

نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 2 | لینک  | 

نوع ایوبی جوری ست که حتا همه ی کارهایش را هم نخوانده بودم که عشق عمیقش به راه داستان نویسی برایم زیبا بود.به چند و چون کیفیت کارهایش کار نداشتم او خودش بود در همان سبک وسیاق دهه ی چهل و پنجاهی اما مطمئن بود هیچ چیز برایش اهمیت ادبیات داستانی را نخواهد داشت. زیبا میدید زیبایی ادبیات داستانی را.شگفت زده شدم وقتی از عمق خواندنش از ادبیات کلاسیک داستانی فارسی گفت. داستانی  از دوستی خواندم برایش ,گفت در اسکند رنامه چنین فضایی به این صورت که....هست.و سفارش کرد تا میتوانم اول ادبیات کلاسیک را بخوانم هم لذت ببرم از شنا در این دریای عمیق و هم بهره مند شوم از کهن سالی این زبان که برای نوشتن حتمن مفید خواهد بود و خودش نالید که وقت زیاد از کف داد و نتوانست آنچه باید و میتوانست بنویسدو به ما گفت وقت تان را بپایید که مثل برق می گذرد تا میتوانید کار کنید و ما هم نالیدیم که لعنتی این غم نان و این....گفت بخوانید و بنویسید با هر غمی که هست و دارید کار کنید.

خیلی گپ زدیم با هم و همراه با غلامرضا رضایی و آذرپناه و باپیرزاده.هم عرق جنوبی اهوازی اش هم ارادت و دوستی اش با بچه های داستانی نسل خودش از مسجدسلیمان تا اهواز و خرمشهر و حشر ونشرهای بیکران و دوستانه اش با اهل قلم که ما میپرسیدیم و او بی نهایت خاطره و گفتنی داشت و پشت سرهم می گفت.

میدیدیمش که کودک بود.رفتار ساده ی کودکی را دائم با خود داشت.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 1 | لینک  | 

 

 پپر نامی ست یا نام مستعاری ست که نویسنده می داند کاراکتر با همان نام شناخته می شود و خواننده هم مسلمن در می یابد اما جایی نمی بینیم که کاراکتر پپر صدازده شود .این یک اصل است در مجموعه ی داستان میناوی.خودش به خوبی می داند زیستن و ادبار زیستن یعنی چه . تعصب نویسنده بر کارها نقش بسته است و می خواهد شدت و حدت ادبار و تلخ زیستی را دریابیم.این نمی تواند بد باشد.یک مشخصه ی اثررئالیستی ست.مشخصه ی کارهای روایتی میناوی بیدادی ست که بر انسان رفته است.یادمانده ی داستان های دهه ی چهل و درخشش تعهد در کارهای داستانی ،یعنی هنوز دارد برای نوشتن و چرا نباشد؟ اما خواننده ی پیشرفته ی امروز هم آنقدر درگیر دانایی هست که حق داشته باشد بازبان خودش داستان ها را بخواند . روایت اما حق نویسنده است که در کدام نوع روایت در حق خواننده بگنجد و نویسنده خود خواننده ای دائمی ست که جلوتر از خواننده های دیگر می داند و می تواند بنویسد.اما میناوی چون چهارچوبی داشت ،می توانست سوژه هایی راکه نویسنده ی امروز جوانتر نتوانسته است باهاشان درگیر شود ، به خوبی مطرح سازد در روایت داستان و اقسوس که فیزیکش نمی تواند بداند اکنون که تنها مارا با همان یک کتابش مفتخر به خواندن کرد و چه بسا تلخی جانش را از  شرایطی که خود با آن درگیر شد ،نتوانست کامل به ما برساند تا باور کنیم  انسانیت  او با چه رنج طاقت فرسایی برای آدم بودن تحمل کرد.

در تمام  داستان های کتاب جدای از سوژه و امکان بروز آن با روشن نگاری برای تفهیم و همراهی با اصل موضوع که داستانیت قصه هاست، ضعفی چشمگیر به چشم می خورد.القای مفهوم از سوی نویسنده که درهمه ی داستان ها دخالت می کند و البته به این روش داستانی باز می گردد و به


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 2 | لینک  | 

 

دو هفته ی اخیر دو زن را دیدم که فوق العاده اثربخش بودند و جذاب و اطمینان بخش که هم انرزی مثبت از خود به طرف مقابل می فرستادند و هم احساس خوشبختی شان غبطه برانگیز بود.اولی خانم جوان و خوش قد و بالایی بود که مانتو یش هم جوانانه بود و هم شیک.با چهره ای بشاش و شادمان و موقر.نتوانستم به صورتش زل بزنم اما نگاهی دزدانه و از روی نزاکت به او توانست چیزی ازش احساس کنم چون نیاز بود اصلن بشناسمش اما اجازه نداشتم الا به حس ها و گیرنده ها ی خودم قناعت کنم و شاخک هایم را به کار بیندازم .دلیلش هم این بود که


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 19 | لینک  | 

همیشه حقیقت واقع شده خشن تروجدی تر و زنده تر از آن است که با همان دردناکی یا لذتبخشی برروی کاغذ آورده شود .جنس کلمه در روایت نمی تواند خشن تر ازواقعیت بیرونی به وقوع پیوسته باشد.اما نویسنده درگیرمیان واقع و حقیقت ُمی خواهد زحمت خواننده را به چنان حداقلی برساند که او دردنکشیده و تجربه نکرده رنج را در خویش منتقل یایفته بیابد و این میسر نخواهد شد مگر با درون خوانی و درونی شدن متن در او. در این داستان بلند گرچه واقعیت بیرون به شدت دردناک است اما از کانال فیلتر ذهنی ی روایت نویسنده گذشته است تا با نوع طنز ارائه شده ی او بار رنجش کمتر شود.یارعلی پورمقدم خود از نزدیک اگر رنج لاابالی راوی – کاراکترش را در یافته باشد انتظار این را دارم که به من یاری رساند تا رنج او را بیابم و با او همدرد و همدل شوم.راوی او منفی نیست.انسانی ست سخت رنج کشیده و تلخ گوشت در میان زمانی غوطه ور شده که من خواننده کمتر از حقیقت بیرونی درگیر شدم تا زمان و زمانه ی او را بدرستی در خود و زمانم بیابم و هم اینکه او رندانه یا سهوی از آن دررفته و به خوبی اجرایش کرد.

لاابالی خودرا اینگونه معرفی می کند:(پس چرا سهم من از این جهان – آن هم در پیرانه سری – باید این قانون بی مردنگی باشد که در میان ازدحام به پسرک پنجاه ساله ای سپرده شده که با گونه های شوره بسته و چشمانی متورم،راه خانه خود را گم کرده است و با رخوتی که احساس کهولت می کند، مف به سر آستین می مالد یا اگر روزی بخواهم نه به خاطر موجود کسالت باری به نام خواننده بلکه به خاطر شخص شیطان رجیم هم که شده ،دست از این همه انکار و اقرار بردارم ، چه باید بگویم جز اینکه پیرمردی هستم که به هر کجا (که) می رود ، کودکی اش را چون ملافه ی چرکی در کوله پشتی اش می چپاند و اگر دم به ساعت ، سجاف را برای گز کردن بر می گزیند ، لابد می داند :برای آنکه از گریه سیر شود، باید نم چشمانش را دور از انظار و با همین کاغذکاهی ها بگیرد.).33

جز او که در ویرانی به سر می برد و


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 13 | لینک  | 

با پسر رفتیم مرغ بخریم تا به اتفاق خانواده برویم سفر پیک نیکی به (چهارمحال )اول (زوردگان )و بعد (روستای صیف آباد )آنسوی تر از (تالاب زیبای چغاخور )...مرغ فروش سفارش را گرفت و وزن شان هم کرد و پول را هم شمرد و گذاشت توی دخل و مشغول آش و لاش کردن مرغ ها شد.پسرم مات نگاه شان می کرد.گفت بیچاره ها خبر ندارند چه بلایی سرشان می آید.نگاه کن چطور تکه پاره می شوند...مرغ ها را می بایست کبابی ببردبه تکه های کوچک قابل سیخ زدن...مشتری دیگری که با فروشنده آشنا بود هم همان وقت آمد.با لهجه ی اصفهانی شروع کرد خوش و بش کردن.فروشنده چندان به دماغ نبود.زیاد با خوشحالی جواب نمی داد.سفارش او را در میان لهجه ی اصفهانی شان گرفت و زود مرغش را گذاشت روی پیشخوان و مشغول شد.پسرم نگاه کرد سمتم و براق شد و کمی ترسید که نکند الان با فروشنده دعوایم شود که چرا پارتی بازی؟مرد حسابی داشتی مرغ های مارا...درست فکر می کرد و درست هم می ترسید!داشتم خودخوری می کردم.داشتم از آرامش خارج می شدم.داشتم از پوست نزاکت بیرون می آمدم.داشتم محاکمه اش می کردم تا حکمش را جاری کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 1 | لینک  | 

اکنون پس ازدیرگاهی ست که مسعود میناوی پس از مرگش  مجموعه ی داستان -پپر و گل های کاغذی اش - را به چاپ سپرد تا نامش را تاریخ داستانی جنوبگان باور داشته باشد و الته بعد از رفتنش هم هست .گرچه غمگینانه.مجموعه ای از ذاستانهای او پر از ادبار و جان سختی ی آدمهایی که در میان غبار و تلخی زیستن  باورشان هست  انسانند و شاید بتوانند تلاش کنند و از میان اندوه تلخ سختی بگذرند و به هیئت انسانهایی که عاشقند و باید وجود داشته باشند.مجموعه ی پپر و...میتوانست سرآغازنمود میناوی باشد با تجربه های تلخش ازمیان ته تهانی ترین  آدمهی اعماق که نیرو دارند تا خودرابکشانند تا سطح بودن.این مجموعه اگرچه دیر چاپ شد اما میتواند بگوید نوع آن انسان ها تا هستند میتوانند خویش را به هر صورت بنمایانند و پپر و دیگران از  میان صفحات اندوه میناوی خود را نشان می دهند با ادبیات تلخ و خشن داستانی میناوی و البته همان انسانهایی که چنین بودند و میناوی البته باهاشان قاتی شده بود تا به فهم برخورداری شان از زیستن برسد . پس از خواندن مجموعه ی پپر و گلهای کاغذی میتوانیم پی ببریم که میناوی رئالیسم اندوهبار انسانهای جنوبی خرمشهر و آبادان و اهواز را چگونه نمود داده است که خود یکی از همانهایی ست که اندوه و ادبار را به خوبی درک کرد و تلخی پر از اندوه آدمهایش را به زیبایی رئالیستی نمود داده است..مسعود میناوی چون یکی از همان هایی ست که جان سخت  زیستن را تا اعماق استخوان و وجود دریافت کرده است توانست به خوبی سفر سخت اندوه بارشان را گرچه در صفحاتی اندک اما به خوبی و زیبایی به تصویر بکشاند.

نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 2 | لینک  | 


داستان (چات) در تنها مجموعه ی چاپ شده ی منوچهر شفیانی ست.(انتشارات امیرکبیر که همه ی داستانهای او را که پیشتر چندتای شان به وسیله ی نشر ابن سینای تبریز هم چا پ شده بود یکجا به نام قرعه ی آخر منتشر کرد به سال ۱۳۵۷).

این داستان را دوست داشتم و پس از سال ها که خواندمش هنوز تازگی روایت خود  را داشت.گرچه سوژه در گذشت سالیان به ظاهر کهنه شده است اما وهمی که  داستان دارد درطی بیماری کشنده ی آخرین فرد ذکور بازمانده ی خاندانی در داستان مستتر است  آن را تازه نگاه میدارد .خاندانی عشیرتی که میبایستی از خود فرزندی ذکور به جای میگذاشت اما به راحتی شاهد مرگ آخرین مذکر خانواده است که نتوانسته است از خود فرزندی به جای گذارد.آنچه برای جامعه  بسیار الزام آور است در این داستان با طنزی تلخ مورد هجوم قرار میگیرد از زبان همان خانوده ی عشایری دختری را لعنت میکنند چرا  فرزند نامشروعی را که میتوانست از رابطه اش با فرد رو به موت نگاه دارد با خودکشی خود از بین برد و باعث اضمحلال خاندان گشته است. این نامتعارف بودن سوژه ی داستان آن را دارای تحلیل میکند.

البته چند سال پیش نقدی را بر آن نوشته بودم و بنا به درخواست  دوست عزیز شاعری بهشان سپردم تا بر معرفی آن داستان و منوچهر شفیانی در نشریه ای ضمیمه کند اما پس از گذشت چندین روز  تاخیر در چاپش  صرفنظر کردم و ایشان هم نوشته ام را برنگرداند که به گناه سردبیر انداخت.متاسف بودم چون دستنویس بود و به دلیل علاقه به این داستان اگر پس از نوشتن این مطلب بازش نگرداند گرچه فعلن نامش را افشا نخواهم کرد اما دلگیری ام را نگاه خواهم داشت که امانت دار نبود.و نیز میدانم نوشته ام را خواهد خواند و امید که بازش گرداندوگرنه هرچند دوباره مینویسمش و ... 

نوشته شده توسط بهروز ناصری در ساعت 5 | لینک  |